قصه
روی هر فعلِ پررنگ بزنید تا مصدر و امر و معادلِ مرکبش را ببینید.
۱سپیدار
روزی بود، روزگاری بود. در دامنهٔ کوهی بلند دهی بود که مردمش آن را «سپیدار» مینامیدند. گویی خدا آن دره را در روزی خوش آفریده بود: از دلِ کوه چشمهای میجوشید، آبش از میانِ سنگها میتراوید، در دره میپیچید و از کنارِ خانهها میگذشت. بهار که میآمد، بارانهای نرم میبارید، باد از سوی دشت میوزید، سبزه از خاک میرُست و شکوفهها بر شاخهها میشکفتند.
آسیابانِ ده پیرمردی بود که همه «بابا یحیی» میخواندندش. پیش از آنکه آفتاب بدمد، از بستر میخاست، چراغ را میافروخت، رویش را با آبِ سرد میشست و به آسیاب میشتافت. چرخِ آسیاب در آب میچرخید و سنگها دانهها را میسودند.
بابا یحیی دختری داشت به نامِ شیرین. مادرِ شیرین همان روزی که او را زایید، مُرد و مادربزرگ دخترک را پرورده بود. شیرین آرد را میبیخت، با آب و نمک میآمیخت، خمیر را میسرشت و در تنور نان میپخت و بوی نانش در کوچهها میپیچید. صبحها گوسفندان را به صحرا میبرد تا بچرند. پلنگ، سگِ گله، گردِ گوسفندان میگردید و نمیگذاشت گرگی به برّهها بتازد. غروب، شیرین بزها را میدوشید و شیر را میجوشاند و شب تا سحر ماست در کاسهها میماسید؛ ولی اگر دیر میجنبید، شیر در گرمای تابستان میترشید.
تابستان، گندم در کشتزارها میبالید. مردان خوشهها را با داس میدرودند، در خرمنگاه میکوفتند و دانه را در کندوها میریختند، و زنان از باغها سیب و زردآلو میچیدند و شیرهٔ انگور را میپالودند. پاییز، دهقانان با گاوآهن زمین را میشکافتند، تخم را در شیارها میافشاندند و گندمِ سالِ دیگر را میکاشتند. زمستان، مادربزرگ کنارِ کرسی مینشست، پشم میرشت، قالی میبافت و جامه میدوخت. میگفت: «نخ را باید آهسته رشت؛ اگر تند بکشی، میگسلد.»
خرِ بابا یحیی، «سرمه»، بارِ گندم را تا آسیاب میبرد؛ اما خری بود سخت تنبل. در راه میمولید، هر جا سبزهای میدید میایستاد و اگر کسی او را میراند، گوشهایش را میتکاند و بلند میگوزید. پشتش که میخارید، خودش را به تنهٔ درختِ گردو میمالید. بابا یحیی میلندید: «این خر نیست، بلای جان است!» ولی او را به هیچ بهایی نمیفروخت.
همهٔ ده بابا یحیی را میستودند. او به شیرین میآموخت: «هر چیز را پیش از آنکه بخری، بسنج؛ هرچه را پیش از آنکه بگویی، بیندیش؛ و آدمی را از کارش بشناس، نه از جامهاش.»
۲خانِ آزمند
در شهر، خانی میزیست به نامِ بهمنخان. زر و سیم میاندوخت، در انبارهایش گندم میانباشت و هرچه داشت، باز هم بیشتر میخواست. گندمِ انبارهایش میگندید؛ ولی دانهای از آن را به گرسنهای نمیداد. گویی اژدهایی بود که هرچه مییافت، میاوباشت. شبها بر بالشهای ابریشمین میلمید. سکههایش را میشمرد و به آنها مینازید و در باغش طاووسها میچمیدند.
روزی بازرگانی به درگاهِ خان آمد و قالیچهای پیشِ او گسترد. خان آن را پسندید و پرسید: «این را کجا بافتهاند؟» بازرگان گفت: «در سپیدار، دهی در دامنهٔ کوه. هر قالیِ آن ده به صد سکه میارزد و در همهٔ ولایت گندمی به پاکیِ گندمِ آن نیست.» سخنِ بازرگان آزِ خان را انگیخت. خان شب تا سحر اندیشید و سگالید که سپیدار را بچاپد.
بامداد، سردارش تیمور را طلبید. تیمور مردی سنگدل بود که بر اسبِ سیاهش میگرازید و هیچکس نمییارست در چشمانش بنگرد. خان فرمود: «به سپیدار بتاز و هرچه گندم و قالی و گوسفند هست، برایم بیاور.» آنگاه تیمور را بر سیصد سوار گماشت و تیمور همان روز سوارانش را بسیجید.
۳شبِ تاراج
آن سال، چند روز پس از خرمن، شبی که ماه در آسمان میدرخشید و ستارهها میرخشیدند، پلنگ ناگهان غرید. زمین زیرِ سمِ اسبها لرزید و سوارانِ تیمور به ده تاختند. درها را شکستند، گندم را از کندوها دزدیدند، گوسفندان را ربودند و هرچه یافتند، غارتیدند. گوسفندان رمیدند و مرغها از لانهها پریدند. پلنگ به ساقِ سواری چسبید و آن را گَزید.
تیمور شمشیرش را آهیخت و خروشید: «هر که بجنبد، او را میکشم!» جوانی که مردم او را سهراب میخواندند، با چوبدستی به سوی او جهید؛ اما تیمور با تازیانه بر سرش زد و بازویش را با شمشیر خَست. سهراب بر خاک غلطید. خونش بر خاک چکید و تیمور نوکِ شمشیرش را به آن خون آغشت و آن را به مردم نمود. شیرین دامنش را درید و زخمِ سهراب را بست.
یکی از سواران مشعلی در انبارِ کاه افگند. انبار سوخت و دودی سیاه هوای دره را آلود. سقفِ خانهٔ بابا یحیی ریخت. مردم گریختند. بابا یحیی و شیرین مادربزرگ را بر پشتِ سرمه نشاندند و از کورهراهی به سوی کوه رفتند. در تاریکی، پای بابا یحیی بر سنگی لغزید و از شیبِ تپه غلطید و مچِ پایش پیچید. از آن شب میلنگید. شیرین زیرِ بازوی پدر را گرفت و او را تا کوه برد. سرمه، که از هیاهو رمیده بود، این بار نمولید و پابهپای آنان رفت.
۴غار
مردمِ سپیدار به غاری در دلِ کوه پناهیدند. غار تنگ بود و همه در آن نمیگنجیدند. کودکان در شکافهای سنگ چپیدند و مردان بر دهانهٔ غار ماندند و راه را پاییدند.
شب، باد سرد میوزید و آب از سقفِ غار میچکید. مادربزرگ از دردِ استخوانهایش آهسته مینالید. زنی بر خانهٔ سوختهاش میمویید و زنی دیگر بر پسرش، که سواران او را برده بودند، میزارید. کودکی خردسال از تاریکی میخوفید و میگریست. شیرین او را در آغوش فشرد و برایش آهسته خواند تا غنود. پلنگ کنارِ پای کودک خوابید و در گوشهٔ غار عنکبوتی، بیخبر از همه، آرام تار میتنید. آن شب هیچکس نیاسود و دلِ شیرین از اندوه افسرد.
سپیده که دمید، شیرین بر دهانهٔ غار ایستاد و به دره نگریست. از دِه جز خاکستر و دود چیزی نمانده بود. با خود اندیشید: «تا کی باید در این غار بمانیم؟ اگر کسی را نجوییم که ما را برهاند، همه از گرسنگی خواهیم مُرد.»
بابا یحیی گفت: «شنیدهام که آن سوی کوهها، کنارِ چشمهای، پیرزنی دانا میزید که مردم او را مامِ زرین مینامند. سالها در گیاهان و ستارگان پژوهیده است و میگویند هرچه از او بپرسی، میداند. ولی راهِ آنجا دراز است و پرخطر.» شیرین گفت: «من میروم.» پدر نخست نپذیرفت؛ ولی شیرین آنقدر گفت تا سرانجام به پدر قبولاند که جز این راهی نیست.
مادربزرگ نان و پنیر و مشتی گردو در دستمالی پیچید و به شیرین سپرد. بابا یحیی انگشتری از انگشتش کشید و گفت: «این انگشترِ مادرت است. بِستان. اگر در راه نان خواستی، آن را بفروش.» شیرین دستِ پدر و مادربزرگ را بوسید، سرمه را نزدِ پدر هشت تا آب و هیزم بیاورد، دستمال را بر دوش افگند و به سوی کوه شتافت.
۵راه
شیرین راهی دراز و سنگلاخ را پیمود. از درهها گذشت و دشتها را نوردید. روزها میپویید و شبها زیرِ آسمان میخوابید. سنگهای تیز پاهایش را میآزردند و شاخههای خاربُن دستهایش را میخراشیدند و کفشهایش در همان روزهای نخست فرسود. یک بار خاری در پایش خلید؛ آن را با سوزنِ مادربزرگ از پایش کشید و رفت. هر جا که میتوانست، زیرِ درختی میآسود و پاهایش را میمالید.
پاییز بود. آفتابِ کمرنگ بر کوه میتافت و گلهای کوهی پژمرده بودند و سبزهها پلاسیده بودند. باد برگهای زرد را میپراکند. انارهای وحشی بر شاخه کفیده بودند. شیرین اناری چید و دانههایش را چشید. انگورهایی که از تاک افتاده بودند، زیرِ پایش میلهیدند و زمین در جاهایی که آب نبود، از تشنگی کَفته بود. از آبِ جویها میآشامید و از توتهای خشکیده میخورد.
در راه ایلی را دید که از ییلاق به قشلاق میکوچید. سگی گردِ دیگِ آشِ ایل میپلکید. روزی ماری از زیرِ سنگی خزید. شیرین بر جای خشکید و دلش تند میتپید؛ ولی مار رفت و او را نگزید.
روزِ سوم به رودی خروشان رسید. بر رود پلی کهنه بود که طنابهایش پوسیده بود. شیرین پا بر پل نهاد؛ طنابها گسستند و او در آب افتاد. آب او را با خود برد؛ ولی شیرین به شاخهٔ بیدی چسبید و خودش را به کنارهٔ رود کشید. سراپا خیسیده بود. آبِ دامنش را چلاند. چادرش را بر سنگی گسترد تا در آفتاب بخشکد و خودش، لرزان، کنارِ سنگ نشست. آن شب چایید و تا سحر در تب سوخت.
بامداد، پسری چوپان که گوسفندانش را در آن نزدیکی میچراند، او را دید و به سویش دوید. پرسید: «از کجا میآیی؟ چه شده است؟» نامش داراب بود. آتشی افروخت و کاسهای شیر بر آتش جوشاند و به شیرین داد. شیرین نانِ خشکیدهاش را در شیر خیساند و آرام جَوید. کنارشان برّهای پستانِ مادرش را میمکید و میش پشتِ برّه را میلیسید.
شیرین قصهٔ ده را برای داراب گفت و داراب خاموش نیوشید. داراب پیش از آن میپنداشت که دخترانِ ده از کوه و رود میهراسند؛ اکنون از دلیریِ شیرین میشگِفت. گفت: «من راه را میدانم.» آنگاه گوسفندانش را به برادرِ کوچکش سپرد و به شیرین پیوست.
دو روزِ دیگر رفتند. داراب راه را به او مینمود. آهویی از میانِ بوتهها جَست و دوید. کلاغی تکهنانی را که شیرین بر سنگی نهاده بود قاپید و داراب سنگی به سویش انداخت. مشکِ آبِ داراب از دوشش افتاد و ترکید. بر سرِ گردنه، که برفِ نخستین بر آن نشسته بود، داراب بر یخ سُرید و به پشت افتاد و شیرین خندید. داراب از خندهاش رنجید و چیزی نگفت. شیرین گفت: «مرا ببخش!» و داراب او را بخشود و خودش هم خندید.
در دهی سرِ راه، شیرین انگشترِ مادرش را فروخت و با بهایش کفش و نان خرید.
۶مامِ زرین
روزِ پنجم به چشمهای رسیدند که آبش از دلِ سنگ میجوشید. کنارِ چشمه غاری بود و بر درِ غار پیرزنی نشسته بود. مویش چون برف سپید بود و چشمانش چون دو ستاره میدرخشید. شیرین از آبِ چشمه نوشید و آن آب چنان بر او گوارید که گویی هرگز آبی نچشیده بود.
بر دیوارهای غار نقشهایی نگاشته بودند: مردمانی که خورشید را میپرستیدند و اسبانی که میتاختند و زنانی که گردِ آتش میرقصیدند. شیرین دستش را بر نقشها بسود.
پیرزن گفت: «پیش از آنکه بگویی چه میخواهی، باید تو را بیازمایم.» آنگاه پرسید: «آن چیست که هرچه از آن بکاهی، بر آن میافزایی؟» شیرین اندکی اندیشید و گفت: «چاله.» پیرزن پرسید: «آن چیست که بیپا میدود و بیدهان میخروشد؟» شیرین گفت: «رود.» پیرزن پرسید: «آن چیست که هرچه بیشترش ببخشی، بیشترش داری؟» شیرین گفت: «دانش.» پیرزن خندید و گفت: «بنشین و قصهات را بگو.»
شیرین قصهاش را آغازید و پیرزن خاموش نیوشید. چون قصه انجامید، پیرزن گفت: «مردمِ این کوه مرا مامِ زرین مینامند. روزگاری دایهٔ بهمنخان بودم و او را با این دستها پروردم. نمیدانم آن کودکِ مهربان را چه شد که امروز هرچه مییابد، میبلعد. سوارانش بسیارند و شما اندک. با شمشیر بر آنان نمیچربید. باید آنان را بفریبید.»
آنگاه ریشهٔ گیاهی را به شیرین داد و گفت: «این ریشهٔ گیاهِ خواب است. آن را بکوب، یک شب در آب بخیسان، بجوشان، آبش را بپالای و با شراب بیامیز. هر که از آن شراب بنوشد، تا سپیده خواهد غنود.» شیرین ریشه را در کیسهای نهفت.
مامِ زرین گفت: «جامهٔ پیرزنی میفروش را بپوش و به لشکرگاهِ تیمور برو. نشاید که دختری تنها به آنجا برود؛ داراب نوهات خواهد بود.» شیرین سه روز ورزید تا توانست چون پیرزنان بخمد و آهسته بلنگد و صدایش را بلرزاند. هرچه مامِ زرین گفت، شیرین همان کرد. پیرزن گیسوانش را به خاکستر آغشت و نامهای نوشت و گفت: «چون تیمور گریخت، این نامه را برای بهمنخان بفرست.»
آن شب شیرین تا سحر نیارامید. داراب در نی دمید و آهنگی نواخت و شیرین نیوشید و نمیدانست چرا دلش به آن پسرِ چوپان میگرایید.
۷نیرنگ
شیرین و داراب به غارِ مردمِ سپیدار رسیدند. شیرین با چشم پدرش را در میانِ مردم جُست و او را یافت. آنگاه نیرنگِ مامِ زرین را برای مردم گفت. پیرمردان نخست نپذیرفتند؛ ولی چون سخنانش را نیوشیدند، به او گرویدند. شیرین از میانِ جوانان، ده تن را گُزید و داراب پیغامِ او را به مردانی که راههای کوه را میپاییدند گزارد.
سوارانِ تیمور در دِه چادر افراشته بودند. از گندم و گوسفندِ مردم میخوردند و شبها در کوچههای سوخته میگشتند و بر ویرانهها میخندیدند.
پیش از غروب، پیرزنی خمیده و لنگان با خمرهای بر دوش به لشکرگاه آمد و پسری که نوهاش مینمود، پشتِ سرش میآمد. سواران او را دیوانهای انگاشتند و بر او خندیدند. شیرین میترسید؛ ولی کوشید تا صدایش نلرزد. تیمور شراب را بویید و چشید و پرسید: «بهایش چند است؟» شیرین گفت: «یک سکه، سردار.» تیمور سکهای پیشِ پایش انداخت؛ شیرین خمید و سکه را از خاک گرفت. تیمور شمشیرش را در غلاف سپوخت و دستش را به سوی خمره یازید و خندید.
شیرین با زبانی شیرین سواران را فریفت: برایشان خواند، دلاوریهایشان را ستود و هر جامی را که مینوشیدند، باز از خمره میآگند. اسبها در آخور جو میخاییدند و سواران تا نیمهشب باده گساردند و رقصیدند و خروشیدند. تیمور، مست، در تاسبازی اسبش را به یکی از سوارانش باخت. سرانجام سواران یکییکی بر زمین غلطیدند و خوابیدند. شیرین شِکیفت تا آخرین سوار هم غنود؛ آنگاه بر سرِ تپه آتشی افروخت.
مردمِ ده آهسته از کوه آمدند. میبایست پیش از آنکه سواران از خواب بخیزند، گوسفندان و گندم را به کوه ببرند. داراب طنابِ اسبها را برید. جوانان درِ آغلها را گشودند و گوسفندان را به سوی کوه راندند و زنان کیسههای گندم را بر دوش بردند.
در این میان سرمه، که با مردم از کوه آمده بود و جوِ اسبها را از دور بوییده بود، به آخور رفت و شکمش را از جو انباشت. آنگاه درست کنارِ چادرِ تیمور ایستاد و شاشید و رید و چنان بلند گوزید که اسبها رمیدند و در تاریکی گریختند. تیمور از خواب جَست و شمشیرش را جُست؛ ولی شمشیر را یکی از جوانانِ ده ربوده بود. سواری که پایش بر سَرگینِ سرمه سُرید و به پشت افتاد، غرید: «این خرِ گوزو ما را گایید!»
مردانِ ده با داس و چوب بر سواران شوریدند و با آنان جنگیدند. سهراب، که دیگر از زخمش نمینالید، با تیمور ستیزید. تیمور او را به خاک افگند و شمشیری از دستِ سواری قاپید؛ ولی شیرین مشتی خاکستر در چشمانش پاشید. ترسِ سواران بر آزشان چربید و هیچیک نیارِست بماند. تیمور، کور و لنگان و بیاسب، به شهر گریخت. آن شب هم اسبش را باخته بود، هم شمشیرش را، هم آبرویش را. مردمِ سپیدار از چنگِ او رَستند و تیمور هرگز نفهمید که آن پیرزنِ میفروش که بود.
۸نامه
بامداد، شیرین نامهٔ مامِ زرین را با پیکی برای بهمنخان فرستاد. خان چون شنید که سوارانش از دختری و خری گریختهاند، آشفت و در کاخش خروشید؛ ولی مردمِ شهر بر او خندیدند و او را نکوهیدند. آنگاه نامه را خواند. مامِ زرین نوشته بود: «بهمن، تو را با شیرِ خود پروردم و به تو آموختم که با مردم مهربان باشی. اکنون میشنوم که دِهها را میچاپی. اگر هنوز مرا دایهٔ خود میدانی، هرچه از سپیدار بردهای به مردمش بسپار و بهای خانههای سوخته را بپرداز؛ وگرنه دیگر مرا دایهٔ خود مدان.»
خان، با همهٔ آزش، هرگاه دایهاش را میدید، دستش را میبوسید. نامه را چند بار خواند و تا شب چیزی نگفت. آنگاه فرمود هرچه از سپیدار برده بودند، به مردمش بسپارند. بهای خانههای سوخته را از گنجِ خود پرداخت و از باجِ آن دِه کاست.
۹بهار
مردمِ سپیدار به ده آمدند. شیرین در میانِ خاکسترِ خانهشان کاوید و دوکِ مادربزرگ را یافت. خاکستر را از خانهها روفتند و دوده را از دیوارها زدودند و دیوارها را با کاهگل اندودند. مردان تیرها را تراشیدند و بامها را از نو ساختند. بابا یحیی تختهها را رَندید و برای آسیاب دری تازه ساخت. زنان پردهها را بر درها آویختند.
زمستان گذشت. برفها در آفتابِ بهار گداختند و رودها خروشیدند. دهقانان درختانِ باغ را پیراستند و چاهی تازه کندند. گندم از خاک رویید و میشها برّه زاییدند.
تابستان، چون گندم را درودند، مردم دِه را برای جشن آراستند. در میدانِ ده آتشی افروختند و گردِ آن طوفیدند. داراب نی نواخت و پیرمردان خواندند و جوانان رقصیدند. پلنگ گردِ دیگها میپلکید و استخوانی را که از دیگ ربوده بود، درسته بلعید. سرمه در گوشهای جو میخایید و گهگاه میگوزید، و کودکان او را «پهلوانِ آن شب» مینامیدند.
شیرین با جامهای که مادربزرگ برایش دوخته بود، در میانِ مردم میخرامید و تاجی از گلِ کوهی بر سرش میبرازید. داراب برایش شعری سرود و گردنبندی از مرواریدهای رود به او بخشید؛ مرواریدها را خودش یکبهیک سُفته بود. پیرمردان گفتند: «شیرین را سزد که بانوی سپیدار باشد.» و بابا یحیی به دخترش میبالید.
پاییزِ آن سال، بابا یحیی شبی آرام در خواب مُرد. مردمِ ده بر او موییدند و شیرین گریست. مادربزرگ گفت: «خدا بیامرزدش.» شیرین اشکهایش را سترد و دانههایی را که پدرش برای سالِ دیگر اندوخته بود، در زمین افشاند. بهارِ دیگر، از آن دانهها گندم رُست.